چند روز قبل از عملیات هویزه٬بچه های اهوازی که در سوسنگرد و تحت مسپولیت من بودند٬ اصرار داشتند که در عملیات حضور یابند . به همین دلیل چندین بار از مسئولین رده بالا تقاضای شرکت در عملیات را نمودم که موافقت نمی شد. در تاریخ دهم دی ماه 1359 برادری به نام ((سیامک بمان)) که آن موقع در هویزه بود ٬ نزد من آمد و گفت : ((یکی از فرماندهان ارتش به نام سرگرد فردوس از ما خواسته که از اینجا برویم چون آنها می خواهند برای دفاع از هویزه جنگ کلاسیک انجام دهند و با این بهانه که ما پیاده نمی توانیم با آنها باشیم ٬ عذر ما را خواسته است .)) این بود که فورا با برادر ((غلامپور)) و دیگران مشورت کردیم و بعد مسئله را با برادر ((رحیم صفوی)) از ستاد عملیات جنوب ٬ در میان گذاشتیم . قرار شد تا از آن طریق با فرمانده لشکر صحبت کنند . بالاخره پس از هماهنگی های لازم ٬ قرار شد که بچه های ما ٬ هر صد و پنجاه نفر با یک گردان ارتش همراه شوند . صدو پنجاه نفری که با برادر ((حسین علم الهدی)) بودند ٬ با گردان سرگرد فردوس و صدوپنجاه نفری که مسئولیتشان با من بود ٬ با گردان تانک ((سرگرد سلیمی)) مامور شدیم .
گزیده سخنرانی سردار سرلشگر پاسدار محسن رضایی مير قائد فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در سالهاي دفاع مقدس كه در مراسم تشييع پيكر سرلشکر شهید مجید بقايي در شهرستان بهبهان ايراد نمودند.
در مراسم سوم یا چهلم شهدای بمباران دزفول شعری خواندم که با بیت « ای عزیزان شد به پا غوغای محشر» شروع می شد و در ادامه شعر « یک طرف افتاده طفلی یک طرف افتاده مادر» اشعار، صحنه های دلخراش جنگ را مجسم می کرد که چه روی داده است شعر را که خواندم همان شب دو بار از تلویزیون پخش شد و در روزهای بعد چندین بار با آهنگ و تصاویر مناسبی که بر روی آن مونتاژ شده بود، پخش گردید.
عملیات والفجر تمام شده بود. خیلی از نیروهای قدیمی گردان چون حاج زمان شالباف، مجید غزیعلی، خسرو تقوی، رستم منیعاوی و تعدادی دیگر شهید شده بودند. به شهید حمید محرابی که دوستی نزدیکی با همه آنها داشت، حال عجیبی دست داده بود. اکثر بچه های گردان اعتقاد داشتند حالت او از این بابت است که چرا شهید نشده است.
هنگامی که فرصتی دست داد تا همراه با پدرم به مناطق جنگی بروم، کودکی بیش نبودم. از اهواز و چندین شهر دیگر گذشتیم و به شهر کرمانشاه که قرارگاه رمضان در آن جا مستقر بود، وارد شدیم. آن وقتها هرگز نمی دانستم که پدرم چه کاره است و او را یک راننده، بسیجی و یا پاسدار عادی می پنداشتم.
عده زیادی از خانواده ها مایل نبودند که شهر را تخیله کنند. مانده بودند و برای رزمنده ها نان می پختند، لباس آنها را می شستند، می جنگیدند و خلاصه هرکاری از دستشان بر می آمد انجام می دادند. منتها منطقه به حالت نظامی در آمده بود و هر آن احتمال خطر می رفت، به همین دلیل فرماندهان تصمیم گرفتند که کلیه خانواده ها باید شهر را خالی کنند.
یادم می آید در عملیات بستان جوان شانزده ساله ای به عنوان بسیجی در خط مقدم جبهه شرکت کرده بود. وظیفه گردان ما این بود که به عنوان خط شکن باید به خط دشمن می زدیم، تاریکی شدید در شب عملیات منطقه را در برگرفته بود، گردان در مسیر کانالها پیش می رفت، تا زمانی که رمز عملیات که «یاحسین (ع)» بود از قرارگاه اعلام شود.
آذرماه سال 62 بود که در دانشسرای تربیت معلم امام خمینی (ره) ایذه مشغول به تحصیل بودم. با جوانی خوش سیما با قامتی میانه از روستای خوش و آب و هوا و دیدنی مال آقا آشنا شدم. نام او عبدالله موسوی بود و در میان دانشجویان احترام خاصی داشت و همه استادان و مسئولین تربیت معلم با دید دیگری به او نگاه می کردند. نمازش را همیشه اول وقت می خواند و اغلب در صفوف اول می ایستاد.
شهید حاج عظیم محمدی، فرمانده دلیر و باوقار، مسئول 1-ط-ل-7 ولیعصر (عج) شخصی که تمام حرکات نظامی دشمن یک لحظه از نظرش دور نبود. او شهیدی است که بیشتر صفات شهدای برجسته ای چون سرداران شهید بادروج، سیف اله، یداله صبور را د ر خود داشت و اگر حاج عظیم شهید نمی شد، باید متعجب می شدیم.
بعد از سه شبانه روز گرفتاری در محاصره نیروهای عراقی و تحمل بار سنگین خستگی، گرسنگی، تشنگی و ...، به شکل معجزه آسایی به مقر نیروهای خودی بازگشت. در حالی که بی رمق بود و توان سخن گفتن نداشت، او را در آغوش گرفتیم و ناباورانه بوسیدیم. صحنه ، صحنه عجیبی بود و بازگشتی پرشگفت. چه کسی به زنده ماندن و برگشت آقا مجید (سردار شهید مجید بقایی)امید بسته بود؟